سفر زیارتی - امتحانی
1 اسفند 1393 زینب بانو از اینکه صبح زود برای پوشیدن لباس بیدار بشه خیلی ناراحت میشه ولی چاره ای نیست. با ماشین همسر مهدیه جون همه با هم صبح زود راهی قم میشیم. توی راه باز هم تلاش میکنیم کمی درس بخونیم. خداروشکر به موقع به امتحان میرسیم. زینب بانو و حسین آقا پیش باباهاشون میمونند و ما برای امتحان میریم. بعد از امتحان مثل کسانی که از زندان آزاد میشوند مشتاقانه به سمت بچه ها میریم. زینب بانو خیلی خسته شده و خوابش میاد. بداخلاقی میکنه. اما من دلم برای زیارت پر میکشه. زینب تو فضای حرم آروم میگیره. با هم زیارت میکنیم. بیرون که میریم باز هم زینب ناآروم میشه. خیلی ناآروم. من و باباعلی به اتفاق دختر طلا میریم بادکنک بگیریم که یه آقایی آروم ب...






