زینبزینب، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

زینب بانو

تولد داداش حسین

پنج شنبه 28 ذی الحجه امروز روز قشنگی بود. مهدیه جون برای داداش حسین جشن تولد گرفته بود. ما از صبح داشتیم حاضر میشیدیم. حدود ساعت 12 رفتیم کمک خاله مهدیه. تا ساعت 4 که موقع اومدن مهمونها بودهمش در حال بدو بدو کردن و تدارکات بودیم. دوست عزیزم که دیشیبش هم نخوابیده بود و همه چیز رو آماده کرده بود اما چیدمان نهایی و تزیینات مونده بود. درنهایت تونستیم همه کارها رو قبل از آمدن مهمانها بکنیم غیر از آماده شدن خودمون که اوایل جشن تند تند انجامش دادیم. غیر از بانو کوچولوی من و داداش حسین، 3تا بچه دیگه هم تو جشن بودن: آبجی حنانه، آبتین 6 ساله که بسیار بازیگوش و پرانرژی بود به همراه برادر کوچکترش که خیلی آرام و مودب بود. انقدر سرگرم بودیم که نف...
3 آبان 1393

شب تاریک و بیم موج و گردبادی چنین هایل

چهارشنبه 30 مهر 93 27 ذی الحجه دیشب شب سردی بود. در زندگی من و تو طوفانی به پا بود که تا به حال سابقه نداشت. گوشهای نازنین تو هوهوی آزاردهنده ای را شنید که تا به حال هرگز نشینیده بود و چشمان پاک و معصومت دیدن اخم ها و اشک هایی را تجربه کرد که غبار را برایش به ارمغان می آورد. در تب و تاب بادهای سهمگین به این طرف و آنطرف رفتیم تا اینکه من تسلیم شدم و تو را رها کردم. و خودم در میان سیاهی و تاریکی رها شدم. باران میبارید اما از پاکی خبری نبود. چشمهایم شسته نمیشد. باز هم همه چیز سیاه و تاریک بود. راه میرفتم اما مقصدی نداشتم. پناهم خداست اما خدا که خانه ای در خیابانهای شهر من نداشت. پس راه رفتم و راه رفتم. هوهوی باد نبود و ر...
30 مهر 1393

کباب

دوشنبه 28 مهر 93 26 ذی الحجه خیلی وقته خورشید غروب کرده و صدای اذان در گوشم پیچیده اما بانو آمادگی لازم رو نداره که لحظاتی تنها باشه تا من بیام و با تو خلوت کنم. مامان و آبجی فاطمه اینجا هستن. از قبل وضو گرفتم و آماده ام. یک راست میام به سراغ سجاده سبز پهن شده روی زمین. سرم داغه داغه. تب؟! نه! تب ندارم شکر خدا. اما تا اقامه میبندم تمام صورتم خیس میشود. نمیتوانم کاری کنم. فقط اشک میریزم و آرام زیر لب زمزمه میکنم: بسم الله الرحمن الرحیم ... فقط میتوانم با تو بگویم امتحانات گاهی وقتها سخت است دستهای ما را بگیر این روز ها مردی در کنار من است که از شدت خستگی و فشار کاری و درسی نمیداند چه بکند. گاهی حرفهایی میزند و بهانه هایی میگ...
29 مهر 1393

فدای دستان شما

دوشنبه 21 مهر 93 18 ذی الحجه.عید غدیر خم سرور و مولای من امروز بزرگترین عید شیعه است. ولایت شما اعلام شد و دین ما به واسطه ولایت گرانقدرتان به کمال رسید.  3 روز از همه بیعت گرفتید اما خیلی از همان هایی که بیعت کردند در کنار شما نمانند. حیف دستهایی که فوق ایدیهم بود و در دستان آنها قرار گرفت. فدای دستان شما!  دل ما به تصور این هم شاد میشود که دستهای شما در دستان رسول برگزیده خدا در آسمان بلند شود و ندای من کنت مولاه فهذا علی مولاه همه جا شنیده شود. مولای خوبم اما امروز گاه گداری دلم گرفت میان گریه خندیدم. ولیّ زمان من کجاست؟ در این عید بزرگ صاحب عصر من چه میکند؟ وقتی میگویم اَتمِم نعمتَک بتقدیمک اِیّاه یعنی ن...
23 مهر 1393

تولد یک فرشته

جمعه 4 مهر 1 ذی الحجه با اینکه دیشب مرتب تا صبح با ناله از خواب بیدار میشدی ولی از صبح ساعت 8 با من بیدار شدی. من در حال رسیدگی به آشپزخانه بودم و در حد خانه تکانی مرتبش میکردم و مشغول دستمال کشی و گردگیری و لکه گیری بودم. شما رو هم با دادن یه سری وسایل به دستت سرگرم میکردم. مثلاسه تا نی که از نی های تولدت مونده بود، مشمای رنگی، بیسکویت و چوب شور و... . از ظهر یه مقدار بوقلمون با استخوان رو گذاشتم بپزه. شما خوابیدی اما مرتب توی خواب شیر میخوردی و نذاشتی مامان بخوابم. ساعت 4 و نیم مامانم اومد خونمون. شما تازه بیدار شده بودی و منم همه کارهای آشپزخانه رو کرده بودم و داشتم جاروبرقی میکشیدم. مامانی کلی خرید کریده بود. باباعلی هم اومد. ...
23 مهر 1393

بالا و پایین

شنبه 29 شهریور 93 دختر گلم امروز شکر خدا دیگه کامل خوب شدی. اما چون بخاطر واکسن و تب و درد مرتب بغلت میکردم، یکم بغلی شدی. و احتمالا زمان میبره تا از سرت بیفته! دخترکم بعد از اینکه خوب یاد گرفتی راه بری و بدوی یک ماهی میشه که شروع کردی به تمرین بالا و پایین رفتن از پله ها و سراشیبی ها. هر پله یا سراشیبی شما رو مثل آهن ربا به طرف خودش میکشه. و به شدت از این تمرین لذت میبری. از مبل ها و میزهای کنارشون هم که خیلی وقته بالا و پایین میری. دیگه تازگی ها میری روی دسته مبل وایمیسی و تا میبینی من چقدر ترسیدم میدوی میای پایین. این هفته تقلیدت برای تکرار کلمات و حرفهای ما بیشتر شده و سعی میکنی همه چیز رو بگی. بعضی وقتها هم واژه ...
29 شهريور 1393

واکسن 18 ماهگی

چهارشنبه 26 شهریور 93 واکسن دخترم با یک روز تاخیر حدود ساعت 10 صبح زده شد. بابا علی دیروز نمیتونست با ما بیاد برای همین صبر کردیم و امروز رفتیم. فراموش کردیم مثل دفعات قبل سرنگ نازک و باکیفیت بخریم و با خودمون ببریم. خیلی از این سرنگ ها ضایعه هایی دارن که درد بیشتری رو به بچه تحمیل میکنه. دختر طلایی حسابی گریه کردی. اما بعدش برات یه عروسک خریدیم که توی مغازه به محض دیدنش شروع به خندیدن کردی. عروسک بامزه ای و وقتی فشارش میدی این شعرو میخونه: دست کوچولو پا کوچولو گریه نکن بابات میاد البته وقتی اومدیم خونه عروسک بیچاره با بازیهای گل دختر از یک عروسک صاحب مو، گل سر، تاج و لباس خوشگل تبدیل شد به یک عروسک بی مو و بی گل سر، بی تاج...
27 شهريور 1393

خاله... بازی

سه شنبه 25 شهریور 93 شب ها گوشیمو آفلاین میکنم به امید اینکه امواج کمتری مغزمونو تهدید کنه. صبح تا بلند شدم گوشی رو به حالت عادی درآوردم. علی آقا پیام داده بود: انگار پای الهه خانم شکسته و بیمارستانه. زنگ زدم به مامانم. حنانه جون پیش مامان بود و الهه و آقا رسول بیمارستان. مامان هم از درد استخوان هلاک بودم. گفتم میام و حنانه جون رو نگه میدارم تا مامانم بره دکتر. وقتی رسیدم پیگیر ماجرا شدم. ظاهرا همسایه پایینی کفش پاشنه بلندش در دم و زیر پله ها بوده. راه پله تاریک بوده الهه پاشو رفته روی کفش و افتاده زمین. پاهاش ترک برداشته. با برادرم تماس گرفتم تو خیابون بود و داشت دنبال مطب دکتر ارتوپدی میگشت که برای مامان پیدا کرده. گفت مامان نره دکتر...
27 شهريور 1393

جشن

یکشنبه 16 شهریور 11 ذی القعده ولادت امام رضا علیه السلام بعداز ظهر زنگ زدم به مامانم که با هم بریم مسجد. تو خونه یه مقدار کار داشتم اما بانو کلافه بود و اجازه نمیداد انجام بدم. تماس گرفتم به بابا علی بگم. که گفت قراره شب همراه مامانش بیاد خونه. مدتی بود میخواستم برای قبول شدن باباعلی در مقطع دکترا یه جشن مختصر بگیرم اما برنامه مامانش جور نمیشد که بیاد. تصمیمم رو گرفتم. همین امشب جشن میگیرم. با فرشته زندگیم تماس گرفتم که بیاد خونمون کمکم کنه آخه بدون مامان محال بود بتونم کارهامو تموم کنم. از ساعت 6 تا حدود 10 همه چیز فراهم شد. خدارو شکر جشن ساده و خوبی بود. به ما خوش گذشت. به باباجون علی هم یه نیم سکه و پیراهن و زیرپوش کادو دادی...
22 شهريور 1393

به کجا چنین شتابان؟!

چهارشنبه 12 شهریور 1393 7 ذی القعده صدای نفس های آرام و منظم تو را میشنوم. بدنم از دویدنهای دقایق پیش هنوز در تب و تاب است. نگاهم از روی صورت نازنین تو به ساعت روی دیوار میچرخد. این عقربه های همیشه در تکاپو و تلاش من را به فکر میبرند. به فکر لحظه های سختی که برای گذشتنش ثانیه شماری میکنم. مثلِ وقتهایی که خیلی خسته ام و منتظرم بابا علی شما از سرکار به خانه برگردد و شما را به گردش ببرد و من چند لحظه آرام بنشینم. وقتهایی که کار زیادی در خانه برای انجام دادن دارم اما عزیزدلم میخواهد مامان کنارش بنشیند و در خدمتش باشد.  وقتهایی که کمبود خواب  فشار میاورد و گل ناز من خواب از چشمهایش پریده است. و ... در این لحظه ...
12 شهريور 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به زینب بانو می باشد