زینبزینب، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

زینب بانو

صدای انفجار افتادن

1393/1/16 6:53
نویسنده : مامان زهرا
197 بازدید
اشتراک گذاری

چهارشنبه 10 مهر 92

26 ذیقعده

شب از نیمه گذشته. نفس های نازنین زینبم آروم و متناوب زیباترین نغمه زندگی رو برای من داره. انقدر آروم خوابیده که انگار امروز هیچ اتفاقی نیفتاده. من اما... هنوز ناآرومم

سرماخوردگی تو مغزم همه جا رو پر از آب کرده وقتی خم میشم انگار یه کاسه اب تو سرم سنگینی میکنه. بین دو کتف و زیر گلوم زخمه انگار. بدن درد دارم. زینب خانومی هم از بعد از نمار صبح که خوابش سبک شده مرتب شیر میخوره منم هوشیار خوابیدم. علی اقا میاد تو اتاق سیم اینترنتو وصل میکنه . من کاملا هوشیارم و متوجه میشم. چشمام اما خیلی سنگینه سرم هم همینطور. خوابم میبره. در واقع انگار بیهوش میشم.

با صدای انفجار از خواب میپرم. و صدای بچم که با جیغ گریه میکنه. خدایا! زینبم کنارم نیست!!!مثل برق از جا میپرم با ناله های یا اباالفضل که از ته گلوم و با صدای گرفتم با تمام وجود و با فریاد میگم میدوم به اون طرف تخت که زینب افتاده. بچم بین پایه های اهنی بخاری و تخت محکم کوبیده شده به زمین. بغلش میکنم و به آغوشم فشارش میدم. فوت میکنم تو صورت قشنگش که دوتا آبشار اشک درش جاریه. پس همسرم کو؟! فکر میکنم خونه اس. میرم تو هال. نیست! درو باز میکنم صداش میکنم که اگه تو پارکینگه بیاد بچه رو ببریم بیمارستان. نیست! خدایا!همش تو این مواقع وحشتناک من تنهام...

بمیرم که بچم دردش گرفته انقدر. آخه چطوری متکای باباشو کنار زده و رفته اونور و افتاده؟ تصورشم حالمو خراب میکنه. دارم جون میدم

زنگ میزنم علی آقا ماشینشو برده تعمیر. دیشب گفته بود میره. میگم خودتو برسون. تا برسه بچم تو بغلم آروم شده. از فکر اینکه آسیب جدی دیده باشه دخترکم هر دومون داریم هلاک میشیم. من اصرار دارم ببریمش پیش دکتر خودش که فوق تخصصه اما مطبش جواب نمیده که نمیده.

دخترکم آروم شده. انگار اصلا اتفاقی نیفتاده باشه داره بازی میکنه. اما من دلنگرانم.

تا ظهر صبر میکنیم اما دیگه طاقتمون تموم میشه. راه میفتیم میریم مطب. تا علی آقا بره ماشینو پارک کنه من میرم پیش دکتر. دکتر بسیم فر بدون ویزیت و همراه یکی از بیماران دخترمو میبینه و بهم میگه نگران نباش ظاهرا هیچ مشکلی نداره. از این به بعد اگر خدایی نکرده اتفاقی افتاد فقط در صورت یکی از این موارد نگران شو:

خون از دماغ یا بینی، گیجی و خواب آلودگی، استفراغ،بی اشتهایی به شیر، ورم و بادکردگی نرمی سر

که الحمدلله دخترم هیچ کدومو نداشت.

خدایا به کدوم نعمتت شکرت کنم؟ خدایا شکر. یااباالفضل الهی فدات بشم بازم ممنونم.

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک

السلام علیک یا اباالفضل العباس

السلام علیک یا علی اصغر

السلام علیک یا رقیه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

یه دوست
18 اردیبهشت 93 1:24
سلام خاطرات دختر نازتونو خوندم . خیلی جالب بود . خدا حفظش کنه اما شما ظاهرا خیییییییییلی روی بچه تون حساسین . تا حالا این اتفاق سه مرتبه برای دختر من افتاده (البته دو مرتبه خونه خودمون نبوده) اما من اصلا اونو دکتر نبردم . چون از حالت ظاهری بچه میشه فهمید حالش چطوریه . خیلی سخت بگیرین خودتون خیلی اذیت میشین .
مامان زهرا
پاسخ
سلام دوست عزیز. ممنون که به ما سر زدین منم الان علائم خطر رو بهتر میدونم و اگر خدایی ناکرده دوباره اتفاق بیفته دیگه دکتر نمیبرمش
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به زینب بانو می باشد