زینبزینب، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

زینب بانو

لحظه های زیبا

پنج شنبه 16 مرداد گل قشنگ من! خداوند به ما عنایت کرده و اطرافمون خیلی اتفاق های خوب و روزهای روشن قرار داده. هرچند ابرهای تیره گاهی تلاش میکنند خودنمایی کنند اما نگاه ما به زندگی مهمه. بیا روزهای خوب و قشنگ و خاطره های رنگی رو اینجا نگهداریم. از آدمهای مهربون و آسمون آبی بنویسیم و تا جایی که میتونیم سیاهی ها رونبینیم. قصه نگرانی برای فردا هم زیادی پر از غصه است. بیا الان رو قشنگ و زیبا بینیم و از خدا بخوایم فردامون هم پر از زیبایی و نور خلق کنه که او قادریه که میشه بهش تکیه و توکل کرد. این هفته لحظه های خوشی در کنار دوست خوب من  و خاله مهربون شما مهدیه جون داشتیم. شما و داداش حسین به همدیگه عادت کردید و ما هم در تلاش بودیم به ه...
16 مرداد 1393

تعطیلات عید

یکشنبه 12 مرداد دختر قشنگم الان که برات مینویسم شما در خواب ناز هستی. این روزها عادت کردی وقتی خونه خودمون هستیم حتما رو تاپت بخوابی و من بخاطر این موضوع خیلی خدا رو شکر میکنم. بیرون از خونه هم معمولا اینقدر فعالیت میکنی که با اندکی شیرخوردن و آرامش گرفتن خوابت میبره. از عید فطر تا حالا یا مرتب مهمون داشتیم یا مهمونی بودیم و اکثرا به شما خوش گذشت. ظهر روز عید من همه خانواده رو دعوت کردم برای یک آبگوشت حسابی خونه خودمون. تا غروب همه دور هم بودیم و خوش گذشت. قرار بود عمو سعید هم بیاد که شب قبلش تماس گرفت و گفت کلاس داره و برای فردای عید میاد خونمون. فردای عید، یعنی روز چهارشنبه با اینکه تعطیل بود بابا علی برای انجام کارهای عقب افتا...
13 مرداد 1393

عادت مادرانه

عادت همه ی مادرها همین است. وقتی یک غذای لذیذی درست می کنند که باب طبع فرزندشان هم هست، اگر او نباشد، یا خواب باشد، یا سیر... برایش کنار می گذارند. من که در میان مادرانی که سراغ دارم ندیده ام بگوید بی خیال. می خواست اینجا باشد، بیاید سر سفره بخورد! همیشه سهم فرزند محفوظ است...   چند روز است به سفره دار این ایام، به همان که مهربان تر از مادر خطابش کرده اند، به مولایم در دل می گویم: آخر ماه هم رسید من خواب مانده ام و جا مانده... گمان ندارم از  سفره ی رنگانگ و پر برکت این ماه چیزی برایم کنار نگذارید. خوبان، دل سیر از سر این سفره بلند شوند و من گرسنه بمانم... خوب یا بد همه فرزند شماییم ...   (م...
5 مرداد 1393

روز قدس

آخرین جمعه ماه مبارک رمضان شما سحر خیز شدی. صبح ساعت 8و نیم بیدار بودی و من و بابا علی رو بیدار کردی. با همدیگه رفتیم دنبال مامانم و عمو رسول. همه با هم رفتیم برای راهپیمایی. قرار بود وقتی از ماشین پیاده شدیم دوستم مهدیه جون و گل پسرشو ببینیم اما مسیرهایی که انتخاب کردیم با هم فرق میکرد و موفق به دیدن همدیگه نشدیم. شما رو داخل کالسکه گذاشته بودیم و بین جمعیت میرفتیم. از دیدن اون همه آدم و هیاهوی شعارها بُهت زده شده بودی و تکون نمیخوردی. البته هوا گرم بود و شما کم کم بیحال هم شدی. انقدر که باباعلی رفت آب معدنی گرفت و همشو روی دست و پا و سر شما خالی کرد که خنک بشی عزیز دلم. وقتی رسیدیم به مصلی یه گوشه پیدا کردیم همگی یه کم نشستیم. شما رو...
4 مرداد 1393

شب قدر

یکشنبه 22 ماه مبارک رمضان   دل من؟ آآآی دل من!  کجایی؟!! در پی نان و نوایی؟!! روزی شود که تو با حال زار می آیی و میخوانی با همه وجود خدایی را که همه مدت تو را خواند و تو تو...؟ چرخیدی به دور خود و مشغول شدی به خاک بازی اما کاش آن روز که او را میخوانی خاک تو را نگرفته باشد به بازی دل من؟! بیا دل من! امشب بیا! با هم برویم پیش خدا شاید این آخرین فرصت باشد  برای بخشیدن ها و بخشوده شدن ها   زینب بانو شب 21 ماه مبارک: از غروب روز 20 ماه مبارک رمضان دوباره شیشه خوردن رو شروع کردی و من خیلی خوشحال شدم برات بابا علی را ناز میکنی و میبوسی: ...
29 تير 1393

خستگی ناپذیر

چهارشنبه 25 تیر 93 18 ماه مبارک رمضان دخترک قشنگم از وقتی وارد ماه مبارک شدیم ساعت خواب شما به هم ریخته برای همین خیلی شبها تا 2 بیدار میمونی. دیشب من و بابا جون حسابی خسته بودیم. ساعت 12 تو رختخواب دراز کشیدیم. شما که تا قبلش حسابی خواب آلود بودی تازه سرحال شدی. رفتی بالا سر باباعلی و بوسش کردی. باباجون گذاشتت روی شکمش و کلی بپر بپر بازی و اسب سواری کردی و خندیدی. باباجون که گذاشتت پایین خودش خوابش برد. شما هم رفتی سراغ کیف من که وسایل و لباسهات توش بود. در سکوت مطلق لباسها رو بیرون میکشیدی و با نفسهای منظم مثل کسی که در خواب باشه تلاش میکردی اونها رو تن خودت بکنی. حتی جوراب هات رو درآوردی و سعی کردی بپوشیش. این تمرین لباس پوشید...
26 تير 1393

آینه

سه شنبه 24 تیر 93 17 ماه مبارک دخترکم! به آینه گفتم فردا شب، شب قدر است. میخواهم قدر بدانم این شب را. آینه نگاهی به من کرد! دلم به شور افتاد! آینه اشاره ای کرد! تلمباری دیدم از بی قدری ها! از تاریکی های بدون نور وجودم! از تقصیرها! از حق های ادا نشده! از اسم آدمهایی که وقتی میبینمشان میخواهم زود از آنها بگذرم. آخر یا روحم به آنها مقروض است و یا آنها را به خود مقروض میدانم. اعماق قلبم پر شده از دلخوری های حل نشده ای که ته نشین شده اما هست! میترسم لحظه مرگ همانی باشد که باید از جانم کنده شود! آینه لرزید! دستم را گرفت! دیدم دستانم پر از زنجیرهای بزرگ و کوچک وابستگی است. روحم به دنیا گره خورده و دستانم با زنجیر...
24 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به زینب بانو می باشد