زینبزینب، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

زینب بانو

برکت

یکشنبه 22تیر 93 15 ماه مبارک. ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام چقدر خوبه به برکت این ماه عزیز و مهمانی های پی در پی اصلا بعضی روزها متوجه گذشت زمان نمیشم. یا در حال انجام کارها برای آماده شدن و رفتن به مهمانی هستم یا تدارک برای مهمان های عزیزم. این ماه، چقدر ماه پربرکت و عزیزیه! من واقعا دوستش دارم. امسال هرچند روزه گرفتن برای من همراه با زینب بانوی قشنگم که کمتر دل به غذا خوردن میده یه مقدار سخت تر از بقیه بوده و گاهی وقتها دخترکم انقدر شیر میخوره که بنده ضعف میکنم اما از وقتی وارد این ماه شدیم برنامه زندگیمون منسجم تر و منظم تر شده. دیروز دوست خوبم، مهدیه جون با گل پسرش خونمون بود. من تمام مدت داشتم کار میکردم و راه میرفتم. ...
22 تير 1393

گره آسمانی

سه شنبه 17 تیر 93 10 رمضان 1435. وفات حضرت خدیجه سلام الله علیها دیشب که برای مراسم رفته بودیم مسجد سخنرانی و روضه حضرت خدیجه سلام الله علیها برگزار شد. دخترک نازنین من به طرز خوشایندی تمام مراسم رو با آرامش روبروی من بودی و آروم بازی میکردی یا خوراکی میخوردی. در دل خدا رو شاکر بودم که حضورم رو به هم نزدی و خانمانه در مراسم بزرگ بانوی اسلام شرکت کردی. روضه ها یادآور شروع ماجرای کفن های آسمانی بود. وقتی جبرئیل علیه السلام نازل شد . این بانو همه ثروتش رو برای فرستاده خدا و در راه خدا خرج کرده پس خداوند در این لحظه سرنوشت ساز خودش برای او کفن فرستاده. همین لحظه بوده؟ همین زمان؟ همین مکان؟ یا رسول الله _صلی الله علیه و آله_!...
17 تير 1393

سفرهای کوتاه

پنج شنبه 5 تیر 28 شعبان امروز آخرین پنج شنبه ماه شعبانه و یکی دو روز دیگه رسما باید بریم به یه مهمونی بزرگ و عزیز. امسال هم مثل سالهای قبل هیچ کاری نکردم که بتونم برای این مهمونی خودم رو آماده کنم. لباس مناسبی ندارم و حتی نتونستم آلودگی ها رو با یه دوش از ذکر استغفار از خودم دور کنم! اما امید دارم به اینکه کسی که من رو دعوت کرده خودش میدونسته نالایقم و با اینحال باز هم خواسته تو دنیای این ماه مبارکش قدم بذارم پس خودش هم به حالم فکری میکنه. امروز برای خانواده بابا علی هم روز خاصیه. دیشب مامان جون تماس گرفت و گفت ما اصولا قبل از ماه مبارک یه گردش میریم. از طرفی هم عمو سعید بعد از ماجرای آخرین خواستگاری که رفت خیلی روحیه اش به هم ری...
15 تير 1393

بازی

 دوشنبه 19 خرداد. 11 شعبان دختر قشنگم شما الان که یک سال و سه ماهته بازی های مورد علاقه جالبی داری. یکی دو هفته اس که روی کلید کشوی میز تحریر باباجون تمرکز کردی. کلید رو با دقت در میاری. نگاهش میکنی. باهاش بازی میکنی. بعد با دقت تمام دوباره کلید رو میذاری سر جاش. بعد هم خودتو تشویق میکنی. در سیب سبز چوبی من رو باز میکنی. وسایل تزیینیمو ازش درمیاری. درشو با دقت میذاری سرجاش و محکم میکنی. انقدر این کار رو انجام میدی تا مطمئن بشی تمرکز کافی در این کار پیدا کردی. البته در طی انجام این بازی باعث شدی سیب چوبی مامان یه ترک کوچولو هم برداره. یه عروسک ناز کوچولو داری بغلش میکنی براش لالالالا میگی. میچسبونیش به سینه خودت یعنی د...
19 خرداد 1393

ما خوبیم

شنبه 17 خرداد 9 شعبان قرار بود بریم مهمونی خونه خاله ظریفه اما کنسلش کردم. مامانم هم موند کنارم. صبح بیمارستان بودم و روز رو با آمپول و مسکن قوی سر کردم. فردا بابا جون علی مصاحبه دکترا داره اما وقتش خیلی برای دکتر بردن من و تهیه داروهام تلف شده. لباسشو صاف پهن میکنم تا صبح بدون اتو هم آماده باشه. زینب بانو بیتابی میکنه. انگار یه دندون دیگه تو راهه. شب ساعت 11 و نیم میخوایه. من و مامانی از باباجون علی میخوایم تو اتاق بخوابه که خواب راحت تری داشته باشه. آخه 5 صبح باید بره دانشگاه. دارم از خواب بیهوش میشم. بانو بیدار میشه. ساعت 12 شبه. بیدار میشم و میخوابونمش. خودم هم میخوابم. نمیدونم ساعت چنده. بانو داره شیر میخوره. ساعت 3...
17 خرداد 1393

ویروس نخور!

پنج شنبه 15 خرداد 93 7 شعبان دیروز صبح زودتر از همیشه از خواب ناز بیدار شدی. یه کم بیتاب بودی و دستتو رو دلت میذاشتی. باباجون بردتت بیرون و یه بستنی برات خرید. با خوشحالی اومدی خونه اما نتونستی زیاد بخوریش.تقریبا یک ساعت بعد از رفتن باباجون حسابی خوابت گرفت. خوابوندمت و بردمت رو تخت خودمون که کنار هم بخوابیم. تا گذاشتمت رو تخت دو سه بار از این پهلو به اون پهلو شدی و بعد!!! گلاب به روی نازنینت به طرز وحشتناکی استفراغ کردی. اینقدر که باعث وحشت من شد! از اونجایی که دیروز سیرابی و پاچه خورده بودی گفتم حتما رو دلت سنگینی کرده و دیگه همشو برگردوندی و تموم شده. بردمت حمام. حسابی آب بازی کردی و من هم شستمت. تا اومدیم بیرون و لباس پوشندم ...
15 خرداد 1393

آخرین دعا

یکشنبه 11 خرداد 3 شعبان. ولادت امام حسین علیه السلام نمیتونستم امروز رو مثل روزهای عادی دیگه بگذرونم. با مامانم قرار گذاشتم با همدیگه رفتیم امامزاده محمد و زیارت کردیم. همونجا زیارت عاشورا خوندم. تو رو دور ضریح گردوندم صورتت رو بهش نزدیک کردم که ببوسیش. با مامانی، خاله الهه و آبجی حنانه رفتیم شیرینی گرفتیم و برای نماز مغرب و عشا خودمونو رسوندیم مسجد. مامانی نماز جماعت خوند و شما رو گرفت. من هم نمازم رو تا صف ها از بین نرفته بود خوندم. سخنرانی و جشن بود. شما از لحظه ای که رفتیم بیرون تا برگردیم خونه خودمون که تقریبا 7 تا 12 شب بود مرتب راه رفتی و بازی کردی. بعد از یه مدت کوتاه که مریض شدی باز هم خود خود خودت شدی: زینب بانوی بسیار پرانرژ...
12 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به زینب بانو می باشد