راه رفتن
چهارشنبه 20 فروردین 1393 9 جمادی الثانی از چها رشنبه هفته قبل که همه خونه مامانم جمع بودیم تا یک روز قبل از سفرش کنارش باشیم یک هفته گذشته. چه روزی بود اون روز. پر از سر و صدا و شور و هیجان و ساک بستن برای مامان. تازه شب هم رفتیم مسجد و برای مراسم شب شهادت تا آخرش موندیم. تا بیایم خونه و شام بخوریم و بریم تو رختخواب ساعت 12 شده بود. من و علی آقا و زینب جون موندیم خونه پیش مامان و بابا، داداش اینا رفتن خونه خودشون اما بقیه رفتن خونه الهه اینا که چسبیده به خونه مامانمه. زینب جون من که معمولاساعت 12 میخوابه اون شب هر کار میکردم نمیخوابید. میدونستم خونه الهه هنوز کسی نخوابیده برای همین رفتم اون طرف. تا ساعت 3 زینب خانوم و خوا...







